اقتصاد ملی و نگاهی دیگر به مفهوم هزینه امنیت *

تأمین امنیت یکی از اولین وظایف دولت‌ها است و همواره بخش مهمی از منابع مالی عمومی را به خود اختصاص می‌دهد. سهم هزینه‌های نظامی در بودجه سالانه کشورها و مقایسه آن‌ها با همدیگر یکی از موضوعات موردتوجه تحلیل‌گران است. در چنین مطالعاتی علاوه‌بر پرداختن به نقش مسابقات تسلیحاتی کشورها در پیشرفت فنآوری‌های دفاعی، به جهت‌گیری سیاسی‌-نظامی کشورها و راهبردهای دفاعی آن‌ها در مقابله با تهدیدات احتمالی منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای توجه می‌شود.

البته هزینه‌های مرتبط با تأمین امنیت داخلی و برقراری نظم در داخل مرزهای جغرافیایی کشور را نیز باید در قالب هزینه‌های سرفصل امنیت طبقه‌بندی کرد. به بیان دقیق‌تر دولت با تخصیص بخشی از منابع مالی جامعه برای تأمین امنیت کشور و دفع تهدیدات اعم از تهدیدات خارجی و مهار رفتارهای مجرمانه‌ای که امنیت شهروندان را به خطر می‌اندازند، تلاش می‌کند شرایطی را در داخل کشور ایجاد کند که ازیک‌سو آرامش و آسودگی خیال شهروندان به بهترین نحو تأمین شود، و از سوی دیگر فضا برای گسترش فعالیت‌های سالم و مولد اقتصادی آماده شود.

همچنین بروز دشواری در مسیر تأمین مواد اولیه یا کالاهای مصرفی مهم که کمبود آن‌ها گردش سالم فعالیت اقتصادی کشور را مختل می‌کند، یا بروز بیماری‌هایی که سلامت گروه بزرگی از شهروندان را به خطر می‌اندازد، نیز با مقوله امنیت ارتباط تنگاتنگ پیدا می‌کند.

اما در نگاهی گسترده‌تر به‌ویژه در یک جامعه درحال توسعه که هنوز موفق به بهبود کیفیت زندگی اعضای خود و رهاندن آنان از چنگال فقر مطلق نشده‌است، امنیت و هزینه‌های تأمین آن سرفصل بسیار مهم دیگری را هم شامل می‌شود.

در اوایل دهه ۷۰ میلادی و با روی کار آمدن دولت سالوادور آلنده در شیلی که هدف کوتاه کردن دست شرکت‌های امریکایی از منابع طبیعی کشور را دنبال می‌کرد، با تحریک عوامل بیگانه تظاهرات مخالفان دولت تشدید شد. آن‌ها با نمایش قابلمه‌ها وانمود می‌کردند که سیاست‌های دولت ملی‌گرای آلنده موجب گسترش فقر شده، و آن‌ها چیزی برای خوردن ندارند. همین اتفاق ساده اهمیت یک سلاح جدید را بر ناظران و تحلیل‌گران اثبات کرد: استفاده قدرت‌های بیگانه از جمعیت فقیر یا مورد تهدید فقر به‌عنوان ابزاری برای تحت فشار گذاشتن دولت‌های کمتر مطیع.

در سال‌های گذشته تحریم صنعت نفت ایران از سوی دولت امریکا با این هدف شکل گرفت که با محدودیت سرمایه‌گذاری در حوزه نفت و گاز ازیک‌سو ظرفیت تولیدی کشور کاهش بیابد، و از سوی دیگر محدودیت تدریجی درآمد ارزی اقتصاد کشور را در مسیری پیش ببرد که با گسترش فقر، زمینه برای آشوب‌های اجتماعی و در نهایت نمایش قابلمه‌های خالی آماده شود. برقراری تحریم‌ها و ایجاد محدودیت برای کسب درآمد ارزی ایجاب می‌کرد دولت تلاش جدی برای حمایت از معیشت اقشار کم‌درآمد به کار گرفته، و با اجرای سیاست‌های هوشمندانه گسترش فقر بر اثر تشدید و تداوم تحریم‌ها را به حداقل برساند، و به بیان دقیق‌تر مانع از تحمیل بار تحریم بر دوش اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط بشود.

اما متأسفانه متولیان امر مسیری کاملاً متفاوت را برگزیدند و به جای تلاش برای توزیع عادلانه‌تر درآمد و کاهش اختلاف طبقاتی، با اعمال سیاست‌های اقتصادی نامعقول به گسترش فقر و نابرابری کمک کردند. تأکید بر تداوم سیاست کسری بودجه و تأمین آن از طریق استقراض از سیستم بانکی، و نیز بازگذاشتن دست شبکه بانک‌های خصوصی در میدان خلق پول که درنهایت به ظهور مؤسسات مالی و اعتباری اعم از مجاز و غیرمجاز منجر شد، تورمی لجام‌گسیخته را بر اقتصاد ملی مستولی کرد که فشار آن به طرز بیرحمانه‌ای فقط بر اقشار کم‌درآمد و طبقه متوسط تحمیل شد، و قدرتمندانی که در دهه‌های اخیر ثروت انبوهی را اندوخته‌اند، نه‌تنها از بابت این تورم متضرر نشدند، بلکه بر تعداد صفرهای دارایی نجومی‌شان افزوده‌شد.

محدودیت درآمدی دولت را وادار کرد قدم به قدم از انجام تکالیف و تعهدات خود نسبت به اقشار محروم عقب‌نشینی کند. حق برخورداری از آموزش رایگان، حق برخورداری از مسکن و حق برخورداری از خدمات درمانی کارآمد از جمله مواردی بودند که دولت در تنگنای قافیه محدودیت بودجه، اقشار کم‌درآمد را از آن‌ها محروم کرد، و این درحالی بود که دولت همه‌ساله بودجه برخی سازمان‌ها و مؤسسات مدعی فعالیت در حوزه فرهنگ را با گشاده‌دستی رشد داده، و بدون محدودیت تأمین می‌کرد.

بدین‌ترتیب گسترش فقر و تداوم بحران و بی‌ثباتی اقتصادی شرایطی را فراهم ساخت که دشمنان کشور موقعیت را برای بهره‌برداری از اعتراضات مردمی مناسب تشخیص داده، و وارد عمل بشوند. به بیان دقیق‌تر بیگانگان با تحمیل تحریم و خودی‌ها با برداشتن چتر حمایت از سر اقشار محروم و تنها و بی‌پناه رها کردنشان در کوران تورم و بوران رکود، موجب شدند جامعه آماده گسترش آشوب و ناآمنی بشود.

در نگاهی دقیق‌تر می‌توان این اتفاق دردناک را نتیجه تعریف نادرست سرفصل هزینه‌های امنیت و تخصیص نامعقول آن دانست. وقتی دشمن روی استفاده از نمایش قابلمه خالی حساب می‌کند، اولاً باید هزینه‌های مرتبط با فقرزدایی و حمایت از اقشار محروم و هرگونه کمک به معیشت دهک‌های پایین درآمدی را نیز ذیل سرفصل هزینه‌های تأمین امنیت قرار داد، زیرا گسترش فقر امنیت جامعه را تهدید خواهدکرد. ثانیاً    تخصیص نامعقول هزینه‌های امنیت موجب می‌شود جامعه در عین توانمندی غرورآفرین در دستیابی به فنآوری‌های پیشرفته دفاعی، در میدان مهار پدیده شوم فقر بازی را به دشمنان واگذار کند. همان‌گونه که شوروی سابق با وجود پیشرفت‌های خیره‌کننده در صنایع نظامی و فضایی، از پر کردن قفسه فروشگاه‌های کالاهای مصرفی موردنیاز شهروندان بازماند.

بازنگری در تعریف امنیت، و توجه به نقش بنیادین شهروندان در تأمین آن، نقطه شروع حرکت به سمت بازتعریف «امنیت مردم‌پایه اقتصادمحور» است.

—————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۵ – ۱۱ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

نگاهی به نقش خطاهای نگرشی رایج در ناکارآمدی برنامه‌های حوزه مسکن *

درک درست صورت مسأله لازمه موفقیت در حل مسأله است. در طول چند دهه گذشته دولت‌های مستقر موفقیت چندانی در کاهش ابعاد مشکل مسکن و کاستی‌های این حوزه نداشته‌اند. به باور من بخش مهمی از این ناکامی ناشی از زاویه دید نادرست متولیان امر به مبحث مسکن بوده‌است. رواج باورهای نادرست موجب شده مسؤولان مسیر نادرستی برای حرکت در حوزه مسکن انتخاب بکنند، و این یکی از علل مهم ناکامی‌های سه دهه اخیر در حوزه مسکن بوده‌است.

در مصاحبه‌ای با سایت جماران به ده واقعیت که متولیان امر در مورد آن‌ها گرفتار باور نادرست هستند، اشاره کرده‌ام:

در طول بیش از سه دهه گذشته دولت‌های مستقر هرکدام به سهم خود برنامه‌هایی را برای حوزه مسکن مطرح کرده و به اجرا گذاشته‌اند. بااین‌حال دشواری‌های این حوزه هرگز کمرنگ‌تر نشده، و سال به سال بر شدت آن‌ها افزوده‌شده‌است. این بدان‌معنی است که این برنامه‌ها در عمل نتیجه مثبتی دربرنداشته، و کمکی به حل مشکل نکرده‌اند.

بی‌تردید موفقیت یک دولت در حل چنین مشکلی و کاستن از شدت آتش آن، در درجه نخست در گرو داشتن درک صحیح از صورت مسأله و به‌ عبارت دیگر انتخاب زاویه درست نگریستن به موضوع و اندیشیدن در مورد آن است. ازاین‌رو نمی‌توان این ادعا را نامربوط تلقی کرد که یکی از علل ناکامی‌های گذشته انتخاب پیش‌فرض‌های نادرست درباب این موضوع بوده‌است، چنین پیش‌فرض‌هایی شیوه‌های ناکارآمد و محکوم به شکست را به ذهن متولیان امر القا می‌کنند.

اعتنا و اعتماد مسؤولان به برخی باورهای نادرست در عمل موجب شده آنان با انتخاب رویکرد نامناسب در مهار مشکلات حوزه مسکن ناموفق باشند. در اینجا به چند مورد از مهم‌ترین واقعیت‌هایی که باید در امر سیاستگذاری مسکن موردتوجه متولیان امر باشند، اما باورهای نادرستی در مورد آن‌ها رایج است و درنتیجه سیاستگذاران حوزه مسکن گاه بیراهه را به راه ترجیح می‌دهند، اشاره می‌کنم:

۱ – بحران مسکن واقعیت دارد

دشواری موجود در حوزه مسکن در طول سال‌های اخیر ابعاد گسترده‌ای پیدا کرده، و اینک برای توصیف آن باید از واژه بحران استفاده کرد. گستردگی ابعاد این دشواری یا بحران را باید با تعداد جمعیت گرفتار آثار منفی آن سنجید. جمعیتی که اینک آثار منفی دشواری حوزه مسکن را تجربه می‌کنند، عبارتند از:

۱ – ۱ – جمعیت مستأجر بیش از ۴۰درصد جمعیت شهری کشور را شامل می‌شود، و شوربختانه به طرز محسوسی در حال افزایش است، به‌گونه‌ای که جمعیت مستأجر در روستاها هم درحال افزایش است. درمجموع می‌توان‌گفت بیش از ۳۵درصد جمعیت کشور یا به دلیل نداشتن مسکن و یا نارضایتی از کیفیت مسکنی که دارند، ناگزیر شیوه زندگی مستأجری را انتخاب کرده‌اند.

۱ – ۲ – جمعیت بدمسکن در بافت فرسوده شهری یا ساختمان‌هایی با مصالح غیراستاندارد و ناایمن و در حاشیه شهرها سکونت دارند. براساس برآوردهای موجود بیش از ۳۰درصد جمعیت کشور گرفتار بدمسکنی هستند، که طبعاً بخشی از این جمعیت مستأجر و بخشی مالک واحد محل سکونت خود هستند.

۱ – ۳ – جمعیت ساکن در واحدهای کوچک که تناسبی با ابعاد خانوار ندارد، با دشواری‌های فرهنگی خاص خود روبه‌رو هستند و به‌گونه‌ای معذبند. درواقع گرانی بیش‌ازحد مسکن شرایطی را ایجاد کرده که آنان نمی‌توانند به واحد مسکونی بزرگتر نقل مکان کنند. بخشی از این جمعیت هم نه مستأجر هستند و نه ساختمان مسکونی‌شان فرسوده طبقه‌بندی می‌شود.

۱ – ۴ – جمعیت معذب از ترافیک آن گروه از شهروندان هستند که به‌ویژه در برخی محلات کلانشهرها ساکن هستند و ازدحام جمعیت و گرفتاری‌های ناشی از ترافیک شهری آنان را دچار مشکل کرده‌است.

با احتساب این چهار گروه می‌توان ادعا کرد حداقل دوسوم جمعیت کشور از وضعیت موجود سکونت خود ناراضی هستند. ازاین‌رو با توجه به گستردگی آثار منفی دشواری مسکن که بخش عمده جمعیت کشور را درگیر کرده، نمی‌توان بر به‌کارگیری واژه بحران برای توصیف وضع موجود خرده گرفت.

اهمیت این نکته و اقرار به بحرانی بودن شرایط در بخش مسکن از این نظر مهم است که در شرایط بحرانی دولتمردان ناگزیر از اقدامات فوری برای مهار بحران هستند و نمی‌توانند این دشواری بزرگ را با بقیه دغدغه‌های خود هم‌تراز بدانند. درست مشابه وضعیت بیماری که باید به صورت اورژانسی به اتاق عمل انتقال بیابد و اقدامات درمانی بدون کوچکترین تأخیری آغاز شود. بااین‌حال در عمل شاهد هستیم که مبحث مسکن فقط یکی از دغدغه‌های درجه دوم و گاه سوم مسؤولان و مقامات عالیرتبه است.

۲ – اصل ۳۱ قانون اساسی دولت و حکومت را موظف کرده‌است که مقدمات خانه‌دار شدن همه شهروندان را فراهم کنند. اما این تکلیف قانونی در طول چند دهه به فراموشی سپرده‌شده‌است. نکته قابل‌تأمل در این میان این است که وقتی برخی سخنوران از مغفول ماندن اصول قانون اساسی صحبت می‌کنند، معمولاً به آموزش رایگان یا اصل ۲۷ که به آزادی تجمعات تأکید کرده‌است، اشاره می‌کنند و کسی متعرض اصل ۳۱ نمی‌شود! به بیان دیگر این اصل گویی بیشتر از اصول مغفول دیگر مورد غفلت واقع شده‌است. دولتمردان و متولیان امر باید به این نکته توجه کنند که آنان به حکم قانون اساسی موظف به حل دشواری مسکن هستند. این بدان‌معنی است که اگر دولتی تلاش کرد تا مشکل مسکن قدری مهار شود، نباید تلاش خود را از نوع مهرورزی و لطف کردن به مردم بداند، زیرا در بهترین حالت فقط بخشی از وظیفه قانونی خود را انجام داده‌است.

۳ – شکل‌گیری بحران مسکن در سایه خطای دولت‌ها بوده‌است. دولت‌ها ازیک‌سو با اعمال نابه‌جای سیاست کسری بودجه بر آتش تورم دمیده‌اند. در چنین فضایی با شدت گرفتن تورم قیمت مسکن هم افزایش یافته و نیازمندان واقعی مسکن به‌تدریج از بازار حذف شده‌اند. از سوی دیگر دولت‌ها با بی‌توجهی خود اجازه داده‌اند مسکن به‌عنوان یک کالای به‌اصطلاح سهل‌البیع در بازار بدون هیچ محدودیتی خرید و فروش بشود و درنتیجه تقاضای سفته‌بازانه در این بازار با رشد خارق‌العاده روبه‌رو شده‌است. گفتنی است در فاصله سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۵ سهم تقاضای سفته‌بازانه (سوداگری در بازار مسکن) ۲۲درصد بوده، و در فاصله سال‌های ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۰ به ۷۵درصد رسیده، و بی‌تردید اینک بالاتر از این سطح نیز رفته‌است.

به بیان دقیق‌تر وضعیت بحرانی فعلی ناشی از تقصیر دولت‌ها است، و دولت بدهی بزرگی به مردم دارد که علاوه بر تکلیف قانونی شامل جبران تقصیر هم می‌شود. این بدان‌معنی است که دولت چهاردهم وارث یک بدهی بزرگ و به تمام معنی کمرشکن از دولت‌های گذشته است؛ بدهیی که هرچه زودتر باید تسویه شود.

۴ – اختلاف نظر عمیقی در بین اقتصاددان‌ها در مورد عملکرد بازار آزاد و دستآوردهای آن وجود دارد. بااین‌حال حتی بسیاری از آنان که از عملکرد بازار آزاد دفاع می‌کنند، دستآوردهای این نظام را در بازارهایی چون مسکن رضایت‌بخش نمی‌دانند. به بیان دیگر ماهیت حوزه مسکن به‌گونه‌ای است که حتی اگر قائل به «معجزه بازار آزاد» هم باشیم، نباید این حوزه بسیار مهم را به حاکمیت بازار آزاد بسپاریم. اما باید دانست این حکم مختص جوامعی است که شرایط بازار مسکن در آن‌ها «عادی» توصیف می‌شود.

بازار مسکن در جامعه امروز ایران دچار وضعیتی است که به‌هیچ‌روی نمی‌توان آن را عادی توصیف کرد. ازاین‌رو باید گفت اگر در جوامعی که در آن‌ها بازار مسکن وضعیت عادی و نه بحران‌زده دارد، سپردن زمام امور این بازار به نظام بازار آزاد توصیه نمی‌شود، در جامعه ایران امروز و در شرایطی که بخش مسکن گرفتار بحرانی تمام‌عیار است، به طریق اولی چنین سیاستی نابخردانه تلقی می‌شود.

نکته قابل‌ذکر این است که از اوایل دهه ۱۳۷۰ تاکنون بخش مسکن در اقتصاد ما تحت سیطره نظام بازار آزاد بوده، و مداخلات دولت‌ها و اعمال محدودیت‌ها به این عملکرد آزادانه، در سطحی بسیار ناچیز بوده‌است. پس سخن گزافی نیست اگر وضعیت موجود حاکم بر بخش مسکن را نتیجه عملکرد آزادانه عوامل عرضه و تقاضا در قالب نظام بازار آزاد بدانیم. با گذشت بیش از سه دهه، نتیجه و دستآورد حاکمیت تقریباً مطلق و بی‌دردسر نظام بازار آزاد بر بخش مسکن، فقط تشدید بحران مسکن بوده‌است. به بیان دیگر چنین حاکمیتی نه‌تنها منتهی به ظهور «معجزه بازار» به تعبیر میلتون فریدمن اقتصاددان مشهور نشده‌است، بلکه دقیقاً معجزه‌ای در جهت منفی را با گسترش فقر صورت داده‌است.

۵ – در سال‌های اخیر و به دنبال افزایش چشمگیر جمعیت مستأجر، برخی مسؤولان با استناد به این که در فلان کشور مرفه غربی هم نسبت جمعیت مستأجر عدد بزرگی است، در صدد توجیه این واقعیت تلخ برآمده، و آن را چندان نگران‌کننده و تأسف‌آور ندانسته‌اند.

چنین استناد و استدلالی را باید مصداق بارز استدلال نامربوط تلقی کرد. زیرا چنین مقایسه‌ای بدون توجه به روند تغییرات این شاخص در طول زمان و نیز علل تمایل یا تصمیم شهروندان به انتخاب شیوه اجاره‌نشینی بی‌معنی است. به بیان دیگر اولاً نسبت بالای جمعیت مستأجر در فلان کشور غربی اگر واقعیت هم داشته‌باشد، یک شاخص باثبات است که در سالیان گذشته شکل گرفته و ادامه یافته‌است. درحالی‌که این نسبت در جامعه ما در طول چند سال اخیر تغییرات شگرفی داشته و همین امر نشان می‌دهد که اتفاقی قابل‌تأمل در سطح اقتصاد ملی در شرف وقوع است. دوم این که بخش عمده جمعیت مستأجر آن جوامع خود این شیوه زندگی را انتخاب کرده‌اند، و این شیوه سکونت به‌آن‌ها تحمیل نشده‌است. درحالی‌که در جامعه ما افزایش سریع قیمت مسکن و ناتوانی نیازمندان مسکن از خرید، آنان را ناگزیر از پناه بردن به شیوه اجاره‌نشینی کرده‌است. درواقع اگر در کشوری بورس اوراق بهادار رونق و پویایی خاص خود را داشته‌باشد، ممکن است بسیاری از شهروندان با سرمایه‌گذاری در بورس و اقامت در خانه‌ای اجاره‌ای، سود بیشتری کسب بکنند، و به همین دلیل ساده اصلاً به فکر خرید مسکن نیفتند. اما در ایران امروز کمتر تجارتی از نظر میزان سودآوری به پای سرمایه‌گذاری در خرید املاک می‌رسد.

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، نمی‌توان با استناد به این واقعیت که در برخی کشورهای مرفه غربی نرخ اجاره‌نشینی بالا است، بالا بودن این نرخ را در کشورمان توجیه کرد و آن را امری عادی تلقی کرد که نباید مایه نگرانی سیاستمداران باشد.

۶ – سیاست‌مداران و دست‌اندرکاران در سال‌های گذشته بارها و بارها از رونق بازار مسکن صحبت کرده، و آن را علامتی مثبت و رضایت‌بخش تلقی کرده‌اند. اما به‌راستی این به‌اصطلاح رونق به چه معنی است؟ همان‌گونه که گفته‌شد، سهم تقاضای سفته‌بازانه از کل تقاضای مسکن در سال‌های اخیر از مرز ۷۵درصد گذشته‌است. در چنین شرایطی معنای رونق بازار مسکن این است که سفته‌بازان و صاحبان نقدینگی به هر دلیلی تمایل بیشتری برای خرید واحدهای مسکونی از خود نشان می‌دهند، طبعاً این واحدهای خریداری‌شده، در بازار مسکن استیجاری به جمعیت مستأجر عرضه خواهدشد. به بیان دیگر در سایه این رونق قیمت مسکن و به تبع آن اجاره مسکن افزایش یافته و عرصه را بیشتر از پیش بر جمعیت مستأجر تنگ خواهدکرد.

استدلال این گروه از سیاستمداران این است که با افزایش تقاضا برای مسکن خواه از سوی نیازمندان واقعی مسکن و خواه از سوی سفته‌بازان، سازندگان مسکن تشویق به فعالیت بیشتر و ساخت واحدهای مسکونی بیشتر می‌شوند. اما نکته‌ای که آنان نادیده می‌گیرند، این است که بخش اعظم این واحدهای نوساز عملاً توسط سفته‌بازان خریداری شده، و از دسترس نیازمندان واقعی مسکن خارج خواهدشد، و تنها دستآورد نیازمندان واقعی مسکن افزایش اجاره ماهانه خواهدبود.

تقاضای سفته‌بازانه می‌تواند به رونق بخش ساختمان کمک کند، اما اگر بخواهیم از شر این نوع تقاضا در امان بمانیم، باید تدابیری به‌کار بگیریم که این نوع از تقاضا در دامنه ۱۰ تا ۱۵درصد محدود شده، و هرگز از این سقف بالاتر نرود. تقاضای سفته‌بازانه بالاتر از ۵۰درصد می‌تواند اقتصاد ملی را زمین‌گیر کند، زیرا همان منابع نقدی که باید برای گسترش ظرفیت تولیدی کشور سرمایه‌گذاری شده، و با رونق بخشیدن به بازار اوراق بهادار به رشد اقتصاد ملی کمک کند، در بخش املاک متراکم شده، و با افزایش قیمت املاک و مستغلات کمر بخش مولد اقتصاد را خرد می‌کند. رشد بیرویه تقاضای سفته‌بازانه در سایه بی‌عملی دولتمردان پدیده خطرناک احتکار مسکن را عینیت بخشیده‌است؛ هرچند بسیاری از دولتمردان حاضر به پذیرش این نامگذاری نیستند.

۷ – از سال ۱۳۹۸ دولت با این توجیه که افزایش بیرویه اجاره‌بها دشواری‌های فراوانی برای جمعیت روبه‌فزونی مستأجر کشور ایجاد کرده، مداخله در بازار مسکن استیجاری را اغاز کرده، و در قالب مصوبات سران قوا سقف مجاز افزایش سالانه اجاره‌بها را اعلام کرد. در مورد این مداخله که مستقل از کیفیت و کمیت تأثیر آن تاکنون ادامه دارد، از همان ابتدا نظرات متفاوتی از سوی کارشناسان و تحلیل‌گران ارائه شده، که می‌توان آن‌ها را در سه سرفصل زیر خلاصه کرد:

۷ – ۱ – در نگاه انتقادی منفی این مداخله توجیهی ندارد. زیرا اولاً بی‌تأثیر است و بازار مسکن استیجاری در طول سال‌های گذشته بدون اعتنا به این مداخله راه خود را رفته‌است؛ و ثانیاً این قیمت‌گذاری درست نیست زیرا با افزایش قیمت تمام‌شده مسکن، مالکان حق دارند اجاره‌بهای بالاتری برای دارایی خود مطالبه کنند، به بیان دیگر مداخله دولتی مالکان واحدهای مسکونی استیجاری را از حق مسلم خود محروم می‌کند. این گروه دولت را از هرگونه مداخله در بازار مسکن استیجاری منع کرده، و می‌گویند که باید کار کلاً به عوامل عرضه و تقاضا سپرده‌شود، و اگر دولت تمایل به کاهش اجاره‌بها دارد، راهش کمک به افزایش عرضه است.

۷ – ۲ – در نگاه تأییدی این مداخله موجه و به‌موقع است، و اگر تأثیر کافی ندارد، باید ضمانت اجرای قوی‌تری برای آن طراحی شود.

۷ – ۳ – در نگاه انتقادی مثبت این مداخله دیرهنگام و حتی ناکافی معرفی می‌شود. دولت باید در راستای حمایت از جمعیت مستأجر خیلی زودتر از این‌ها وارد میدان می‌شد و با مداخله خود با رشد بیرویه اجاره‌بها مقابله می‌کرد. در این نگاه حتی سقف افزایش سالانه هم بیش از حد متناسب معرفی می‌شود.

با نگاهی به شرایط امروز اقتصاد ملی می‌توان اثبات نادرستی نگاه اول کار دشواری نیست، زیرا ازیک‌سو بی‌تأثیری یا کم‌تأثیری سیاست تعیین سقف مجاز افزایش اجاره‌بها فقط به نبود ضمانت‌اجرای قوی برمی‌گردد. زیرا در نبود این ضمانت اجرای قوی و کارآمد، هرگونه تعیین سقف مجاز افزایش تا سطح یک توصیه اخلاقی سقوط می‌کند. دولت می‌توانست با طراحی یک نظام کارآمد نظارتی با هرگونه افزایش غیرمجاز مقابله کرده، و با سرسختی اعمال قانون بکند. از سوی دیگر مدافعان این نگاه باید به این پرسش بنیادین پاسخ بدهند که آیا افزایش قیمت تمام‌شده یک دارایی دلیل موجهی برای افزایش قیمت همه محصولات به دست می‌دهد یا فقط مالکان واحدهای مسکونی استیجاری می‌توانند از این موهبت برخوردار شوند؟! به‌عنوان نمونه آنان چرا از مداخله دولت در بازار لبنیات و تعیین قیمت محصولات برای دامداران انتقاد نمی‌کنند؟ یا چرا از مداخله دولت در بازار برخی خدمات از جمله خدمات حوزه بهداشت و درمان انتقاد نمی‌کنند؟ آیا در این بازارها عرضه‌کنندگان حق ندارند با افزایش قیمت تمام‌شده محصول یا خدمت خود، قیمت بالاتری مطالبه کنند و این حق به صورت انحصاری فقط برای مالکان واحدهای استیجاری تعریف می‌شود؟!

همچنین با نگاهی عمیق‌تر به شرایط اقتصادی امروز جامعه می‌توان دفاع از برتری نگاه سوم به نگاه دوم را دفاعی موجه و مستدل تلقی کرد.

۸ – قیمت در بازار مسکن و به تبع آن اجاره‌بها در طول چند دهه گذشته به طرز نامتناسب با سایر بخش‌های اقتصاد رشد کرده‌است. این رشد قیمت ارتباط چندانی با واقعیت‌های اقتصاد ملی ندارد. به بیان دیگر نه سطح درآمد و رفاه شهروندان بالا رفته که موجبات افزایش تقاضا برای مسکن فراهم بیاید، و نه کیفیت واحدهای موجود ارتقا یافته که مالکان بهای بالاتری برای آن مطالبه کنند. تنها عامل افزایش حجم نقدینگی در اقتصاد ملی و سرریز شدن بخشی از آن در بازار مسکن به صورت افزایش تقاضای سفته‌بازانه است. به‌همین دلیل می‌توان از شکل‌گیری نوعی حباب در بازار مسکن صحبت کرد. زیرا همان‌گونه که گفته‌شد، قیمت حاکم در این بازار نشان دهنده واقعیت‌های بازار نیست.

براساس اطلاعات موجود سهم مسکن در سبد خانوار ایرانی در مقایسه با جهان به‌شدت بالاست. در شرایطی که کیفیت و رفاهی که واحدهای مسکونی به ساکنانشان عرضه می‌کنند، اگر از متوسط جهانی پایین‌تر نباشد، بالاتر نیست، و از سوی دیگر هیچ عامل دیگری مانند تراکم جمعیت گران و غیرقابل دسترسی نبودن مسکن را توجیه نمی‌کند، طبعاً باید شکل‌گیری حباب قیمت را فرضی معقول بدانیم.

اگر این فرض درست یعنی وجود حباب قیمت در بازار مسکن از سوی متولیان امر به رسمیت شناخته‌شود، آنان موظف خواهندبود برای از بین بردن این حباب و بازگرداندن قیمت به سطحی که نشان‌دهنده واقعیت‌های بازار و اقتصاد ملی باشد، اقدام کنند. زیرا وجود این حباب که البته بی‌تردید حبابی عظیم است، شرایطی را در بازار مسکن ایجاد کرده که تملک واحد مسکونی برای بسیاری از خانوارهای ایرانی به رویایی دست‌نیافتنی تبدیل شده‌است.

۹ – نظام تولید و عرضه مسکن در کشورمان گرفتار ناکارآمدی عمیق ساختاری است. در این میدان تعداد انبوه تولیدکنندگان خرد و غیرحرفه‌ای با شیوه‌های مدیریت سنتی مشغول فعالیت هستند. این امر علاوه‌بر ناکارآمد ساختن نظام نظارت فنی بر ساخت‌وساز، و محروم ساختن این صنعت از مزایای صرفه‌جویی در مقیاس وسیع، بی‌توجهی به بهبود روش‌ها و حرکت در مسیر استفاده روزافزون از فنآوری جدید را نیز به این صنعت تحمیل کرده‌است. درواقع شرایط خاص بازار املاک و مستغلات موقعیتی را ایجاد کرده که بیشترین سود تولیدکنندگان از محل تبدیل دارایی‌های خود به املاک و نه از محل تولید و عرضه محصول کسب شود، و این امر در طول زمان توجه به اصلاح شیوه‌های تولید و مدیریت را کم‌اهمیت و حتی بی‌اهمیت ساخته‌است. بدین‌ترتیب امروز شاهد این واقعیت هستیم که به‌جای چندین بنگاه قدرتمند با بنیه مالی و فنی بالا و توان مدیریتی مطلوب، که با استفاده از دانش روز صنعت ساختمان درحال بهبود مداوم شیوه فعالیت و کسب‌وکار خود باشند، شاهد هزاران تولیدکننده غیرحرفه‌ای هستیم که از دانش ساخت‌وساز مدرن و اصول مدیریت نوین چیزی نمی‌دانند.

از سوی دیگر در جانب تقاضا هم شاهد حضور تقاضای سفته‌بازانه بسیار قدرتمند هستیم که تولیدکنندگان را نه برای تأمین نیاز مصرف‌کنندگان واقعی، بلکه برای جلب نظر احتکارکنندگان مسکن به کار می‌گیرد.

کارکرد درست یا حداقل کم‌نقص نظام بازار آزاد در حوزه مسکن در گرو این است که هردو جانب عرضه و تقاضا آرایش درستی داشته‌باشند. این بدان‌معنی است که دولت رسالتی بزرگ در این حوزه برعهده دارد و باید برنامه‌ای خردمندانه برای بازآرایی هردو جانب عرضه و تقاضای مسکن تدوین و اجرا کند. یکی از اولین دستآوردهای بازآرایی عرضه و تقاضا در بازار مسکن این است که این بازار برای تأمین نیاز مصرف‌کنندگان و برآورده‌ساختن مصالح اجتماعی نیاز کمتری به مداخله دولت خواهدداشت.

۱۰ – تعارض منافع در بخش مسکن

ایرادات ساختاری و ناکارآمدی مزمن در نظام تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری کشور، اصرار بر تداوم شیوه‌های اجرایی نادرست، و سیاست‌زدگی افراطی در حوزه مدیریت شرایطی را فراهم آورده که اینک شاهد موارد پرتعداد تعارض منافع و کمترین تلاش برای مدیریت این میدان هستیم. با بررسی عملکرد دستگاه‌های دولتی و عمومی می‌توان فهرستی بلندبالا از این موارد را برشمرد. اما بی‌تردید نقش پدیده تعارض منافع در شکل‌گیری بحران مسکن یکی از موارد بسیار قابل‌تأمل است.

گسترش مناسبات رانتی در دهه‌های گذشته ازیک‌سو و رونق چشمگیر تجارت املاک و مستغلات از سوی دیگر شرایطی را پدید آورده که می‌توان خانوارها را با توجه به میزان و ترکیب دارایی‌ها در قالب سه گروه برندگان مطلق، برندگان نسبی و بازندگان دسته‌بندی کرد. گروه اول با استفاده از ارتباطات قوی و نفوذ در مراکز تصمیم‌گیری به ثروت‌های افسانه‌ای رسیده و بخش اعظم دارایی خود را صرف خرید املاک و مستغلات کرده‌اند. گروه دوم دهک‌های بالای درآمدی، خانوارهای برخوردار از ارثیه فامیلی و نیز تعدادی از مدیران و صاحب‌منصبان هستند که در طول سالیان گذشته در سایه ارتباطات قوی خود همواره بر صدر نشسته و قدر دیده، و با استفاده از موقعیت خود موفق به کسب دارایی قابل‌توجهی شده‌اند. گروه سوم نیز بقیه جمعیت کشور هستند که در شرایط بحرانی اقتصاد کشور به زیر خط فقر هل داده‌شده‌اند. تفاوت چشمگیر بین این گروه‌ها در این است که گروه‌های اول و دوم بیش از حد موردنیاز خود املاک و مستغلات در اختیار دارند، و از این طریق کسب درآمد می‌کنند. اما گروه سوم حتی از داشتن مسکن و سرپناه برای خانواده خود محروم هستند.

حال اگر بخش عمده منصب‌های تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری در اختیار افرادی از گروه برندگان باشد، ممکن است در مرحله انتخاب شیوه درمان برای بحران مسکن، روش‌هایی که منافع برندگان را تهدید می‌کنند، کنار گذاشته‌شوند. در طول سالیان گذشته تدابیری که به‌نوعی می‌توانستند با اعمال محدودیت بر جریان ثروت‌اندوزی گروه‌های برنده، کمکی به مهار بحران بکنند، مورد بی‌مهری قرار گرفته‌اند. مالیات بر مستغلات، مالیات بر خانه‌های خالی، تعیین سقف مجاز افزایش اجاره‌بها همه و همه از این‌گونه تدابیر هستند که یا در فرایند اجرایی شدن با مشکلات روبه‌رو شده‌اند، و یا با بی‌اعتنایی به ملزومات اجرای آن، عملاً ناکارآمد و بی‌فایده رها شده‌اند و درنتیجه منافع برندگان خواه مطلق و خواه نسبی از تهاجم دولت مصون مانده‌است.

یانوش کورنای اقتصاددان برجسته مجار و یکی از پیشکسوتان دانش برنامه‌ریزی اقتصادی در مروری بر تجربه برنامه‌ریزی در مجارستان به وضعیتی اشاره می‌کند که در دهه ۶۰ میلادی گروهی از مقامات و کارشناسان عالیرتبه باید به سؤالی اساسی پاسخ بدهند: “شهروندان برای خرید خودرو شخصی باید چند سال منتظر بمانند؟” اما نکته این است که آن‌ها خود مالک خودرو شخصی هستند و دشواری‌های خانوارهای فاقد خودرو را درک نمی‌کنند.

کاش می‌شد به آن مرحوم تذکر داد که به‌جای گله از بدعهدی ایام، وضعیتی به‌مراتب بدتر را تصور کند که در جامعه امروز ایران حاکم است: مالکان واحدهای مسکونی استیجاری بناست برای محدود ساختن میزان افزایش اجاره‌بها آن‌هم با رأی مخفی تصمیم بگیرند!

به‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، نادیده گرفتن این واقعیت‌ها خطاهای نگرشی را به کارشناسان و متولیان حوزه مسکن تحمیل می‌کند. ازاین‌رو برای تدوین برنامه‌های کارآمد و اثربخش در حوزه مسکن لازم است، در قدم اول نسبت به کشف و شناسایی خطاهای نگرشی و اصلاح آن‌ها اقدام کنیم.

—————————-

* – مراجعه کنید به:

نگاهی به نقش خطاهای نگرشی رایج در ناکارآمدی برنامه‌های حوزه مسکن

اقتصادیات بازگشت به مردم *

سال‌ها پیش در اوایل دهه ۶۰ و در شرایطی که کشور درگیر انواع توطئه‌های ریز و درشت بود، بنیانگذار جمهوری اسلامی طی سخنانی خطاب به مسؤولان کشور گفتند: «این مردم خوبند، این خوب‌ها را نگه‌دارید». مفهوم این جمله کوتاه که به‌عنوان یک سیاست دائمی حکومت انقلابی بیان شد، این بود که کارآمدترین و مؤثرترین ابزار دفاعی کشور در مقابله با انواع دشمنی‌ها، حضور مردم در میدان است، و حکومت تا از حمایت گسترده و بی‌شائبه مردم برخوردار است، از گزند توطئه‌ها مصون خواهدبود.

با گذشت زمان اهمیت این مبحث در ذهن مسؤولان کاهش یافته، و در بین انبوه آموزه‌های علمی و تجربی که نصیبشان شد، گم‌شد. گویاترین شاهد این مدعا را در میدان معیشت مردم می‌توان جست و یافت: تورم دورقمی در طول چند دهه گذشته شهروندان را در سه گروه برندگان مطلق، برندگان نسبی و بازندگان جای داده‌است. هرچند بیشتر شهروندان در گروه سوم قرار گرفته و به دامن فقر رانده‌شده‌اند، هیچ‌یک از مسؤولان و صاحب‌منصبان در این گروه حضور ندارند، و اگر عضوی از گروه اول نباشند، گروه دومی هستند! و به بیان دقیق‌تر از حاکمیت تورم دورقمی نه‌تنها زیان نکرده، بلکه منتفع هم شده‌اند! زیرا تداوم تورم بر ارزش دارایی‌هایشان که در طول این سال‌ها اندوخته‌اند، افزوده‌است.

حوادث تلخ این‌روزها نیز همچون دوران جنگ دوازده‌روزه نشان داد که به‌راستی حمایت مردم و اعتماد آنان به حکومت بزرگترین و ارزشمندترین سرمایه و ضامن امنیت و آرامش کشور است. ازاین‌رو متولیان امر اگر طالب بازگرداندن کید دشمنان به خودشان هستند، باید به آن رهنمود ارزشمند بنیانگذار انقلاب بیندیشند. این بدان‌معنی است که باید بازنگری جدی در شیوه حکمرانی اتفاق بیفتد و هر سیاستی که مردم را به حاشیه می‌راند و خواسته برحق‌شان را نادیده می‌گیرد، به سرعت کنار گذاشته‌شود.

اصلاح شیوه حکمرانی و بازگشت به مردم در گرو انتخاب تدابیری است که ازیک‌سو نقش تعیین‌کننده‌ای به خواست و اراده مردم برای انتخاب مسیر آینده جامعه می‌دهد، و از سوی دیگر برای بازسازی اعتماد عمومی به دولت تلاش می‌کند. در این حوزه به‌عنوان نمونه به سرفصل‌های زیر می‌توان اشاره کرد:

۱ – در شرایط حاکمیت تورم دورقمی و گسترش فقر، هرچند حمایت یارانه‌ای از دهک‌های پایین درآمدی بسیار ضروری است، اما دولت باید با تلاش برای ایجاد رونق اقتصادی و به گردش درآوردن چرخ اقتصاد کشور از مرحله یارانه‌پردازی به مرحله توانمندسازی عبور کند، به‌گونه‌ای که تعداد خانوارهای نیازمند کمک‌های حمایتی به حداقل برسد.

۲ – در سال‌های گذشته و در سایه اعمال سیاست‌های نسنجیده اختلاف طبقاتی در جامعه به اوج رسیده، و توانگران نوکیسه که با برخورداری از رانت‌های پیدا و پنهان به ثروتی افسانه‌ای رسیده‌اند، با مانور تجمل و زندگی اشرافی درد اقشار کم‌درآمد را بیشتر می‌کنند. آنان می‌بینند که عده‌ای اندک با استفاده از حمایت قدرتمندان منابع عمومی را غارت کرده و بارشان را بسته‌اند. تداوم این وضعیت رنجش خاطر اقشار کم‌درآمد را به دنبال داشته‌است. اگر دولتمردان واقعاً سودای بازگشت به مردم را در سر می‌پرورانند، باید ولی‌نعمتان خود را قانع کنند که برای بازپس‌گیری اموال غارتی و جلوگیری از هرنوع رانت‌خواری اقدامات جدی آغاز خواهندکرد.

۳ – سیاست‌های نابخردانه‌ای که گروه کثیری از شهروندان را به زیر خط فقر رانده، درعین‌حال حاشیه امنی برای برخی صاحب‌منصبان ایجاد کرده که به‌تدریج موقعیت مالی مستحکمی برای خود فراهم کنند. بررسی آدرس محل سکونت این گروه در طول چند دهه گذشته به‌خوبی نشان‌دهنده این واقعیت ناخوشایند است که آنان از اجاره‌نشینی در یک واحد مسکونی محقر در جنوب شهر به تملک چندین واحد مسکونی لاکچری در مرغوبترین محلات شهر رسیده‌اند، که بی‌تردید این تمکن بدون برخورداری از عطایای خاص و استفاده از مزیت قدرت غیرممکن است.

بازگشت به دوران ساده‌زیستی و همترازی با عموم شهروندان، بازپس دادن اموالی که کوچکترین شبهه استفاده از مناسبات خاص در شکل‌گیری آن‌ها وجود دارد، و دادن گزارش شفاف و بدون لکنت به مردم در مورد چگونگی کسب اموال و دارایی‌های خانوادگی مسؤولان، یک ضرورت انکارناپذیر است.

۴ – مزیت ارزشمند دیگری که برای گروهی از صاحب‌منصب‌های زیرک ایجاد شده، تخصیص سمت‌های آن‌چنانی برای نورچشمی‌ها و نزدیکانشان است. در شرایطی که فرزندان نخبه جامعه گرفتار آفت بیکاری هستند و در بهترین شرایط باید به سمت‌هایی نامتناسب با تحصیلاتشان رضایت بدهند، نوگل خندان فلان مقام از گرد راه نرسیده به عضویت هیأت مدیره چند شرکت بزرگ درآمده و با حمایت دوستان قدرتمند والد مکرم خود به درو کردن حقوق و مزایای نجومی می‌پردازد. دولتمردان اگر قصد بازگشت به مردم را دارند، با صراحت تمام اطلاعاتی در مورد وضعیت شغلی فرزندان و وابستگان خود ارائه بدهند و افکار عمومی را قانع کنند که رانتی ارزشمند و بی‌نظیر نصیب آنان نشده‌است. ناگفته پیداست که دادن پاسخ مبهم و کلی‌گویی مشکل را حل نمی‌کند.

۵ – برخی سخنوران و سیاسیون تندرو آنچنان که بر تکلیف شهروندان تأکید دارند، از حقوق آنان سخنی به میان نمی‌آورند، به‌گونه‌ای که با انتشار کتابچه منشور شهروندی از سوی دولت یازدهم که تلاش می‌کرد شهروندان را با حقوق فراموش‌شده خود آشنا کند، به شدت برآشفته‌شدند! از دید آنان جامعه باید بر مدار تکلیف‌محوری حرکت کند؛ مردم با تکالیف خود آشنا شده و از حاکمان اطاعت کنند. همین. بازگشت به مردم در گرو این است که حاکمان به مردم اطمینان بدهند که به‌جای تحمیل تکلیف به آنان، از حقوق‌شان دفاع خواهندکرد.

گفتنی در این حوزه بسیار است. فعلاً به همین موارد کلی بسنده می‌کنم، با این امید که فرصتی مناسب برای پرداختن به جزئیات فراهم آید.

———————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۸ – ۱۰ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

تورم مهارشدنی است *

جامعه امروز ایران سال‌هاست که با تورم دورقمی زندگی می‌کند، و گویی خود را با این دشواری بزرگ سازگار کرده‌است. اما این‌روزها ازیک‌سو گرانی سریع و نگران‌کننده موادغذایی معیشت بخش عمده مردم را هدف گرفته، و از سوی دیگر رشد سریع نرخ ارز بلاتکلیفی و نابه‌سامانی را در بازار به اوج رسانده‌، و این دو عامل دست در دست هم گروهی از شهروندان را به اعتراض و فریاد کشیدن بر سر مسؤولان واداشته‌است، فریادی که رئیس‌جمهوری به‌عنوان عالی‌ترین مقام اجرایی کشور قول شنیدن آن را داد.

در طول چند دهه حفظ ارزش پول ملی و جلوگیری از افزایش نرخ ارز معمولاً جزو اولویت‌های دولتمردان و سیاسیون متنفذ نبوده، و یا توجهی به آزمودن روش‌های کارشناسانه برای این مهم نداشته‌اند. در همین رابطه بیان دو واقعه به‌عنوان مثال به روشن شدن موضوع کمک می‌کند: در دوران دولت دهم یک دلال خرده‌پای ارز معروف به جمشید بسم‌الله مقصر افزایش نرخ ارز معرفی شد! زیرا متولیان امر درک درستی از بازار ارز نداشتند. همچنین زمانی که دولت یازدهم نرخ تورم را تک‌رقمی کرد، رقبای دولت اعلام کردند که سیاست‌های مهار تورم به اقتصاد ملی آسیب رسانده‌است! آنان معتقد بودند مهار تورم نسبت به سایر اهداف اجتماعی، اقتصاد و سیاسی از اولویت بالایی برخوردار نیست.

اینک که رئیس‌جمهوری وعده رسیدگی به خواسته شهروندان را داده، می‌توان امیدوار بود که مهار تورم و رشد بیرویه نرخ ارز را در اولویت اول قرار گیرد. اما آیا دولت می‌تواند با کاستن از شدت بیماری، امید را به جامعه بازگرداند؟

در پاسخ به این پرسش مهم باید به نکات زیر توجه داشت:

۱ – تدابیری را که برای مهار گرانی‌ها (خواه کالاها و خدمات و خواه ارز) قابلیت طرح دارند، در دو دسته می‌توان قرار داد: تدابیری که اثر محدود دارند ولی این اثر در کوتاه‌مدت و با سرعت ظاهر می‌شود، و تدابیری که هرچند اثرشان برای ظاهر شدن زمان طولانی‌تری لازم دارد، اما هم اثر عمیق و تعیین‌کننده دارند، و هم انتخابشان یک ضرورت انکارناپذیر است. تردیدی نیست که دولت باید در هر دو میدان با جدیت وارد شود.

۲ – تا کنون تدابیر دولت برای ملزم کردن صادرکنندگان به بازگرداندن سریع ارز به کشور چندان کارساز نیوده، به‌گونه‌ای که برخی کارشناسان جریمه تعیین‌شده را نوعی شوخی تلقی کرده‌اند. با بازگشت سریع ارز دولت می‌تواند تا حد زیادی التهابات بازار ارز را مدیریت کند. در این میدان دولت اقتدار و آزادی عمل بالاتری لازم دارد.

۳ – نظارت مؤثر بر بازار برخی کالاهای اساسی و مقابله با هرگونه رفتار محتکرانه که جریان طبیعی توزیع کالا را تخریب می‌کند، می‌تواند این اطمینان را در مصرف‌کنندگان ایجاد کند که گرفتار وضعیت «بی‌دولتی» نشده‌اند. البته چنین نظارتی بی‌تردید باید با همراهی و همسویی تشکل‌های صنفی و درقالب رفتار خودتنظیمی صورت بگیرد.

۴ – در چند دهه گذشته همواره کسری بودجه دولت یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده تورم بوده، و  درواقع قبح کسری بودجه در کشورمان ریخته و به یک سیاست دائمی در نظام بودجه‌ریزی تبدیل شده‌است. چندی پیش رئیس‌جمهوری در نقد نظام بودجه‌ریزی کشور از نهادهایی سخن گفت که بودجه می‌گیرند و هیچ کارایی مثبتی ندارند. همچنین یکی از کارشناسان مطلع از نهادی سخن گفت که بودجه‌ای نزدیک به یک‌هزاربرابر نیاز واقعی‌اش دریافت می‌کند! البته ایراد نظام بودجه‌ریزی کشور در همین موارد خلاصه نمی‌شود، اما همین نشانه‌ها از بیماری حاد آن خبر می‌دهد. اصلاح و البته اصلاح بنیادین نظام بودجه یک ضرورت انکارناپذیر است. در این برنامه اصلاحی کار از بازنگری در لایحه بودجه آغاز شده، و تا سطح اصلاح شیوه حکمرانی پیش می‌رود.

۵ – شیوه نادرست بانکداری، میدان دادن به بانک‌های خصوصی و مؤسسات مالی و اعتباری (حتی غیرمجازها) اقتصاد ملی را زمین‌گیر کرده‌است. پدیده مخرب تجارت پول به سبک وطنی باید هرچه سریع‌تر برچیده‌شود. نظام بانکی بسیار بالاتر از اصلاح ناترازی‌ها، به اصلاح شیوه نظارت و بازگشت از مدار ثروت‌اندوزی متقلبانه به مدار خدمتگزاری به اقتصاد ملی نیاز دارد.

۶ – در طول سالیان گذشته رانت‌خواران با لابی قدرتمند خود به‌ بلعیدن بی‌امان منابع عمومی مشغول بوده، و ثروتی افسانه‌ای برای خود فراهم کرده‌اند. این اتفاق شوم ازیک‌سو به تهی‌ شدن خزانه منجر شده، و از سوی دیگر عامل تشدید نارضایتی برحق مردم است. تلاش دولت برای بازپس‌گیری این اموال غارت‌زده هم بنیه مالی دولت را تقویت خواهدکرد، و هم نقطه شروع بازسازی اعتماد مردم به حکومت است.

۷ – سال‌هاست کشورمان از دسترسی آسان به درآمد نفتی خود محروم شده. بانیان وضع موجود همواره ادعا می‌کنند مشکلی در مسیر فروش نفت وجود ندارد و تحریم سخت‌گیرانه دشمنان بی‌اثر است. اما پاسخی به این پرسش معقول ندارند که پس چرا ارز نفت به کشور برنمی‌گردد. تنش‌زدایی در سیاست خارجی برای فروش نفت با دردسر کمتر یک ضرورت است و دیر یا زود باید آغاز شود. کشورمان برای جبران خرابی‌های ناشی از بی‌تدبیری مزمن نیازمند درآمد نفتی خود است، البته درامدی که نباید بخش مهم آن در مسیر دور زدن تحریم نصیب رانت‌خواران حرفه‌ای بشود.

۸ – اما در پایان ایران امروز تشنه یک گفتگوی ملی در فضایی صادقانه است: گفتگو برای ترسیم مسیر آینده، برای تعمیم وحدت ملی، برای گسترش مشارکت مردمی و بازسازی اعتماد ملی. اما این گفتگو را نمی‌شود در سطح مذاکره وزیر کشور با شهروندان و بازاریان معترض که رئیس‌جمهوری دستور آن را داده، فروکاست. این گفتگو با طرح اقدامات بنیادین از سوی دولت آغاز می‌شود؛ اقداماتی که مردم را متقاعد می‌کند که دولت اراده جدّی برای مهار بحران دارد. به بیان دیگر، این بار توپ در زمین دولت است و منتظر حرکت خردمندانه رئیس دولت.

——————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۱۴ – ۱۰ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

مناظره نمی‌کند، محاکمه هم نمی‌شود *

همانطور که انتظار می‌رفت، پاسخ مثبت چندی پیش سعید جلیلی به دعوت برای مناظره از سوی حسن روحانی رئیس‌جمهور اسبق کشورمان موجب نشد که چنین مناظره‌ای برگزار بشود، و همین امر به این شائبه در اذهان عموم دامن زد که جلیلی اهل مناظره نیست، و این اعلام آمادگی فقط اقدامی نمایشی بوده‌است. هرچند در چنین مناظره‌ای البته اگر روزی برگزار بشود، موضوعات و پرونده‌های متعددی باید موردبحث قرار بگیرد، اما بی‌تردید مناظره درباب پرونده کرسنت یکی از جدی‌ترین مطالبات اصحاب رسانه و کارشناسان و تحلیل‌گران است.

پرونده کرسنت به‌راستی موردی عجیب است. مدیران اجرایی قراردادی بسته‌اند که گاز تولیدشده از فلان میدان نفتی را که سوزانده‌شده و هدر می‌رود، به یک شرکت خارجی بفروشند. نهاد ناظر براین قرارداد ایراد می‌گیرد که خریدار با پرداخت رشوه قیمت پایینی را به طرف ایرانی تحمیل کرده‌است. اجرای قرارداد متوقف می‌شود، و طرف خارجی شکایت کرده، و جریمه‌ای هنگفت از طرف ایرانی می‌گیرد. اما نکته شنیدنی ماجرا این است که ازیک‌سو ادعای ارزان‌فروشی به لحاظ منطقی زمانی ارزش بررسی می‌یابد که در همان زمان مشتری به‌اصطلاح دست‌به‌نقدی وجود داشته‌باشد. درغیراین‌صورت چنین ادعایی تا سطح یک کارشکنی و به‌اصطلاح چوب لای چرخ مدیران اجرایی گذاشتن سقوط می‌کند. از سوی دیگر زیانبار بودن یک قرارداد لزوماً توجیه درستی برای فسخ آن نیست. زیرا ممکن است خسارت ناشی از فسخ بیشتر از زیان اجرای قرارداد باشد.

سعید جلیلی به‌عنوان عامل اصلی جلوگیری از اجرای قرارداد تاکنون نه مستنداتی درمورد وجود پیشنهاد بالاتر ارائه کرده، و نه برآورد خود را از دو متغیر مهم (خسارت ناشی از فسخ و زیان ناشی از اجرا) اعلام کرده، که بتوان اقدام ایشان به جلوگیری از اجرای قرارداد را موجه تلقی کرد. در دوران انتخابات ریاست جمهوری و در پاسخ به سخنان ایشان در مورد پرونده کرسنت، زنگنه وزیر اسبق نفت وی را به مناظره دعوت کرد، اما جلیلی با این پاسخ که جای متهم بر سر میز مذاکره نیست، از مناظره طفره رفت. بعدها در پاسخ به دعوت حسن روحانی هم به وی توصیه کرد با یک دانش‌آموز مناظره کند! اما عاقبت ناگزیر شد به صورت ظاهری مناظره را بپذیرد.

مروری بر گفته‌ها و مواضع سعید جلیلی در مورد پرونده کرسنت و همچنین بسیاری از پرونده‌های مطرح دیگر، به‌خوبی هر ناظر منصفی را به این باور می‌رساند که او اهل مناظره نیست. در مورد پرونده کرسنت، او به‌خوبی می‌داند در مناظره با چه پرسش‌هایی روبه‌رو خواهدشد، و نیز می‌داند که پاسخ‌هایش هیچ شنونده‌ای را قانع نکرده، و حتی بسیاری از طرفدارانش را دچار تردید بنیادین خواهدکرد. او فقط ادعا‌هایی را درباره فساد مطرح می‌کند، که البته درجای خود ارزش بررسی و رسیدگی بدون هرگونه اغماض و مصلحت‌اندیشی را دارد، اما هرگز پاسخی به این پرسش منطقی نخواهدداد که چرا می‌پنداشت این قرارداد هرچند درگیر فساد باید فسخ بشود و با چه محاسباتی خسارت فسخ را کمتر از زیان اجرا برآورد می‌کرد؟

او مناظره نمی‌کند، زیرا با تسلطی که همفکرانش بر تریبون‌های عمومی دارند، می‌پندارد با جریان‌سازی رسانه‌ای و متهم کردن رقبا می‌تواند برای مدتی طولانی این پرونده را مسکوت نگه‌دارد تا حساسیت افکار عمومی نسبت به آن فروکش کند. گویی او و همفکرانش کاربرد این پرونده را فقط در سطح سوژه‌ای برای تبلیغات مخرب دوران انتخابات که معمولاً جریان رقیب فرصت کافی برای تحرک اصولی و پاسخگویی منطقی ندارد، فروکاسته‌اند. از دید آنان لازم نیست مردم درباره این پرونده چیز زیادی بدانند و در پرتو این دانسته‌ها، خادمان کاربلد و دلسوز را از مدعیان ناشی و توهم‌زده تشخیص بدهند.

بی‌تردید بعضی مسؤولان و دست‌اندرکاران برگزاری چنین مناظره‌ای را در شرایط فعلی جامعه مصلحت نمی‌دانند. شاید توجیه آنان این باشد که چون نتیجه این مناظره یا متهم شدن گروهی از مدیران سابق به فساد و اهمال است، و یا متهم شدن گروه دیگر به کارشکنی غیرمسؤولانه، پس بهتر است از خیر آن بگذریم، و بهتر است این پرونده همچنان مسکوت بماند. اما این نگاه مصلحت‌اندیشانه به دلایل زیر از استحکام کافی برخوردار نیست:

۱ – برگزار نشدن این مناظره کمکی به مسکوت ماندن پرونده نمی‌کند، زیرا اخبار مربوط به محکوم شدن طرف ایرانی به پرداخت غرامت و تملک دارایی‌های ارزشمند کشورمان گاه‌وبیگاه منتشر می‌شود، و داغ دل ایران‌دوستان را زنده می‌کند.

۲ – حتی اگر رسانه‌های داخلی درباره این پرونده سکوت بکنند، رسانه‌های دشمنان ایران به بهترین نحو از این مبحث به‌عنوان یک حربه تبلیغی علیه نظام استفاده خواهندکرد، و اتفاقاً سکوت رسانه‌های داخلی حربه دشمنان را تندتر و برنده‌تر می‌سازد.

۳ – این مصلحت‌اندیشی‌ها حداقل تاکنون منجر به کاستن از تنش بین دو طرف دعوا نشده‌است. زیرا همفکران سعید جلیلی از هر فرصتی برای مشوش کردن اذهان و متهم کردن رقبای سیاسی خود استفاده می‌کنند. به بیان دیگر معنای عملی این توصیه‌های مصلحت‌اندیشانه این است که یک طرف مدام به طرح اتهام واهی و بدنام کردن رقبای سیاسی خود بپردازد، و طرف مقابل به امید موفقیت سیاست شکست‌خورده وفاق فقط آبروداری بکند. این امر مصلحان مصلحت‌اندیش را متهم به جانبداری غیرمنصفانه از همفکران جلیلی می‌کند که گویی فکر را بسته‌اند و فک را گشاده.

۴ – پرونده کرسنت خسارت بزرگی به کشور وارد کرده، که باید مسببین آن در هر پست و مقامی پاسخگوی اقدام خود باشند، و این حق ملت ایران مشمول مرور زمان نمی‌شود. اما محروم کردن مردم از حق ذاتی خود یعنی دانستن حتی از خود این پرونده هم خسارتبارتر است. زیرا به اعتماد عمومی مردم صدمه می‌زند.

به باور نگارنده مناظره دو طرف دعوا یک ضرورت انکارناپذیر است، زیرا آثار و تبعات بسیار ارزشمندی برای کشور خواهدداشت و برخلاف تصور مصلحت‌اندیشان گامی بزرگ در مسیر بازسازی اعتماد عمومی خواهدبود. با این مناظره، البته اگر واقعاً اتفاق بیفتد، این حدس بدبینانه نگارنده که سعید جلیلی را کسی می‌داند که نه در مورد کارنامه‌اش مناظره می‌کند، و نه بابت اهمال‌کاری غیرمسؤولانه‌اش محاکمه می‌شود، رد خواهدکرد.  

———————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۷ – ۱۰ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

داستان غم‌انگیز برنج و باقی ماجرا *

شرایط خاص اقتصادی در طول چند سال گذشته، برنج وارداتی را به یکی از اقلام مهم کالاهای مصرفی خانوارهای کمتر مرفه جامعه مبدل کرده‌است. به همین دلیل غیب شدن این کالا از بازار در چند هفته گذشته، گروه بزرگی از جامعه مصرف‌کنندگان را نگران کرده، زیرا این غیبت به معنی عرضه با قیمت بالاتر در روزهای آینده است.

چندی پیش وزیر جهاد کشاورزی زبان به انتقاد از واردکنندگان کالاهای اساسی گشود که هرچند کالا را با ارز ترجیحی وارد کرده‌اند، اما حاضر به پذیرش نظارت دولتی در مرحله توزیع نیستند. معنای این نپذیرفتن این است که آنان می‌خواهند بخش بیشتری از کالای وارداتی را در بازار آزاد و به قیمت روز بفروشند. درمقابل، واردکنندگان مدعی هستند که دولت هرچند تعهدات خود در امر تخصیص ارز ترجیحی را به خوبی انجام نمی‌دهد، اما با نظارت و مداخله خود کار را خراب می‌کند. از سوی دیگر برخی آگاهان می‌گویند برنج پاکستانی با دلار ترجیحی ۲۸٫۵هزار تومانی زیر کیلویی ۴۰هزار تومان برای واردکنندگان تمام می‌شود، اما آن‌ها  انتظار دارند دولت اجازه فروش این محصول را با قیمت ۲۰۰هزارتومان صادر بکند! و در نهایت، جمعی دیگر ادعا می‌کنند که حاضرند این کالا را با ارز آزاد خریداری کرده و با قیمتی به‌مراتب کمتر از آن‌چه واردکنندگان با ارز ترجیحی مطالبه می‌کنند، در اختیار مصرف‌کنندگان بگذارند. به بیان دیگر واردات این کالا با ارز آزاد ارزانتر از واردات با ارز ترجیحی تمام می‌شود! جل الخالق!

با کنار هم چیدن گزاره‌های بالا می‌توان تصویر روشنی از وضعیت موجود اقتصاد ملی و مناسبات حاکم بر آن تهیه کرد، که در زیر به بیان چند نکته مرتبط با آن می‌پردازم:

۱ – بازار کالاهای اساسی به‌طرز محسوسی به سمت انحصاری شدن پیش رفته‌است. بهترین شاهد این مدعا این است که واردکنندگان به‌صورت هماهنگ از توزیع کالا خودداری می‌کنند. هدف آنان کسب سود بالاتر به‌دور از نظارت و دخالت دولتی است. در بازار رقابتی این سطح از هماهنگی و همگرایی به سختی یافت می‌شود.

۲ – این وضعیت انحصاری سابقه طولانی ندارد. در مقاطع ده، بیست و سی سال گذشته چنین انحصار قدرتمندی وجود نداشته، و به‌تدریج شکل گرفته‌است. سلطان‌‌هایی که اینک با اقتدار تمام در این بازار مهم و سرنوشت‌ساز فرمان می‌رانند، در گذشته نه‌چندان دور یا اصلاً در بازار حضور نداشتند، و یا سهمشان از بازار در چنین سطحی نبود. این بدان‌معنی است که سیاست‌های نسنجیده دولت‌ها و سوء مدیریت بلندمدت موجب قدرت گرفتن شبکه انحصاری شده‌است.

۳ – دولت در چند دهه گذشته با هدف عرضه کالاهای اساسی با قیمت پایین و حمایت از اقشار کم‌درآمد بخشی از منابع ارزی خود را هزینه کرده، اما وضعیت امروز جامعه نشان می‌دهد که در نبود یک نظام نظارتی کارآمد، بخش مهم این منابع به‌ نام مصرف‌کنندگان اما به کام انحصارگران صرف شده‌است.

۴ – تفاوت فاحش قیمت جهانی کالاهای وارداتی با قیمت در بازار داخل مدت‌هاست که توجه کارشناسان و اصحاب رسانه را به خود جلب کرده‌است. گفته‌می‌شود قیمت فلان خودرو در بازار کشورهای همسایه از یک‌سوم قیمت آن در بازار داخلی هم کمتر است! یعنی مصرف‌کننده ایرانی بر سر یک دوراهی است: یا باید خودرو داخلی را گران بخرد، و یا خودرو وارداتی را گرانتر! انتخاب با خود اوست.

حال مشاهده می‌شود در شرایطی که تولیدکننده پاکستانی برنج را کیلویی ۴۰هزار تومان فروخته، مصرف‌کننده ایرانی باید برای خرید آن ۲۰۰هزار تومان بپردازد، که البته در این قیمت هم انحصارگران راضی به عرضه نیستند، و لابد قیمت بالاتر مطالبه می‌کنند.

۵ – همیشه اختلاف قیمت یک کالا در دو سوی مرز منجر به شکل‌گیری و گسترش فعالیت قاچاق می‌شود؛ همان‌گونه که اختلاف قیمت حامل‌های انرژی در داخل کشور و کشورهای همسایه، پدیده قاچاق سوخت را دامن زده‌است. اما به‌راستی چرا اختلاف قیمت برنج منجر به رشد قاچاق این کالا نشده‌است؟ علت را باید در قدرت تعیین‌کننده انحصارگران جستجو کرد، که رقبا را چه کوچک باشند و چه بزرگ، از ورود به بازار باز می‌دارد.

۶ – قدرت انحصاری با بنیه مالی بالا در هر حوزه‌ای از اقتصاد که ظاهر بشود، در اولین فرصت تلاش خواهدکرد با نفوذ در ساختار تصمیم‌سازی و حتی تصمیم‌گیری منافع خود را حداکثر کند. این به معنی اصرار بر سیاست‌های ناکارآمد گذشته و پرهیز از هرگونه تغییر تهدیدکننده منافع قدرت انحصاری است. سیاست تخصیص ارز ترجیحی به کالاهای اساسی و در کنار آن بی‌اعتنایی به افزایش درجه کارآمدی نظام نظارتی دقیقاً همان خواسته قدرت انحصاری بوده که در سال‌های گذشته بی‌کم‌وکاست اجرا شده‌است. 

۷ – شرایط دشوار اقتصادی امروز ایجاب می‌کند دولت برای حمایت از اقشار کم‌درآمد برنامه جامعی تدوین و اجرا کند که طبعاً تخصیص ارز ارزان‌قیمت یکی از سیاست‌های این برنامه خواهدبود. اما تجربه سال‌های گذشته نشان می‌دهد که اجرای این سیاست در نبود نظام نظارتی کارآمد منجر به گسترش فساد و فربه شدن انحصارگران خواهدشد. طراحی نظام نظارتی کارآمد با استفاده از ظرفیت‌های سمن‌های فسادستیز می‌تواند به‌عنوان مکمل سیاست تخصیص ارز ترجیحی ضریب اثربخشی این سیاست را به بالاترین سطح برساند.

اما به‌عنوان تکمله باید به این واقعیت تلخ اشاره کنم که در اوایل دهه ۶۰ در حوزه محصولات کشاورزی دغدغه کارشناسان این بود که قیمت برنج در فصل برداشت محصول به پایین‌ترین سطح کاهش می‌یابد، و وقتی دلالان همه محصول برنج کشاورزان را خریدند و انبار کردند، تازه قیمت رو به رشد می‌گذارد. اما اینک سطح دغدغه این کارشناسان تا این حد سقوط کرده که آرزو کنند واردکنندگان برنج دلشان به حال اقشار کم‌درآمد جامعه بسوزد، و معیشت آنان را گروگان نگیرند.

———————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۳۰ – ۹ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

ارز ترجیحی و آش نخورده‌ای که دهان مردم را سوزاند *

سال‌هاست که دولت با هدف حمایت از اقشار کم‌درآمد بخشی از منابع ارزی خود را با قیمت پایین به خرید و عرضه کالاهای ضروری و ارزاق عمومی اختصاص می‌دهد. صرف این اقدام به‌معنی ناموفق بودن دولت در مهار تورم و جلوگیری از رشد بیرویه قیمت‌ها است که عرصه را بر اقشار کم‌درآمد و حتی طبقه متوسط جامعه تنگ می‌کند، و دقیقاً به همین دلیل از درجه ضرورت بسیار بالایی برخوردار است. بااین‌حال نکته مهم این است که با تخصیص بخشی از منابع عمومی به این طرح، چه میزان رفاه برای جامعه هدف ایجاد می‌شود؟

در این میدان در همان قدم نخست دو پرسش بنیادین مطرح می‌شوند:

۱ – با توجه به نارسایی‌ها و کاستی‌های نظام اجرایی و نظارتی کشور، چنددرصد از منابع تخصیص‌یافته به جیب دلالان، واسطه‌ها و رانت‌خواران زیرک سرازیر می‌شود، و سهم واقعی جامعه هدف چقدر است؟

۲ – آن بخش از منابع که واقعاً نصیب مصرف‌کنندگان کالاهای اساسی مشمول طرح می‌شود، با چه شیوه‌ای بین دهک‌های درآمدی تقسیم می‌شود؟ و آیا تضمینی وجود دارد که دهک‌های درآمدی پایین‌تر بیشترین کمک را دریافت بکنند؟

با مرور سخنان مسؤولان و دقت در بیانات موافقان و مخالفان طرح، به‌روشنی معلوم می‌شود که پژوهشی کارشناسانه برای ارزیابی کارنامه این سیاست، یافتن نقاط قوت و ضعف آن و ارائه رهنمود برای برطرف ساختن کاستی‌ها انجام نگرفته، و گویی هرگز ضرورت چنین پژوهشی موردتوجه متولیان امر نبوده‌است. زیرا هیچ‌کدام از دو طرف، نه موافقان و نه مخالفان، اشاره روشنی به یافته‌ها و نتایج این پژوهش‌ها نمی‌کنند. در چنین فضایی سهم این طرح از منابع ارزی کشور فقط با توجه به شرایط خاص درآمدی دولت، فشار افکار عمومی و دفاعیات موافقان طرح و نه مطالعات کارشناسی تعیین شده، و معمولاً برای اصلاح شیوه اجرایی و افزایش درجه اثربخشی آن فشاری به دولت وارد نمی‌شود.

ضعف جدی نهاد نظارت در طول چند دهه گذشته موجب شده درآمد هنگفتی از محل «تجارت» با ارز ترجیحی نصیب جمع انگشت‌شماری از واردکنندگان بشود، و بدین‌ترتیب سلاطین کالاهای مختلف در بازار بر امور مسلط شده‌اند. وزیر جهاد کشاورزی چند روز پیش از محبوس شدن پنج میلیون تن کالای اساسی در بنادر خبر داد که واردکنندگان حاضر نیستند توزیع این کالاها را که با استفاده از ارز ترجیحی خریداری شده، به دولت واگذار بکنند. به بیان دیگر صاحبان این کالاها هرچند کالای خود را با ارز ترجیحی خریداری کرده‌اند، اما ترجیح می‌دهند، بخش مهمی از آن را در بازار با نرخ آزاد توزیع کنند، و دولت در کارشان دخالت نکند! (۱)

همین نکته نشان می‌دهد سود نهفته در این «تجارت» بسیار بالاتر از سود متعارف واردات و توزیع است، زیرا بخشی از محموله وارداتی با دلار ۲۸.۵هزارتومانی خریداری شده، و با دلار بالای ۱۰۰هزار تومان به بازار عرضه خواهدشد. سهم این بخش در کل محموله به همت و «توان» واردکننده و درجه «تعامل» مدیران دولتی بستگی دارد.

برای این‌که تصور درستی از اهمیت پرونده داشته‌باشیم، کافی است بدانیم در بودجه سال جاری مبلغ ۱۱میلیارد یورو برای واردات دارو، مواد اولیه و کالاهای اساسی کشاورزی با نرخ ترجیحی تخصیص یافته‌است. با درنظر گرفتن تفاوت نرخ ارز ترجیحی و آزاد می‌توان‌گفت دولت مبلغی در حدود ۱۱۰۰همت یعنی نزدیک به ۳.۵برابر بودجه یارانه نقدی و کالابرگ را برای هدف مهار قیمت کالاهای مشمول طرح هزینه می‌کند. حال اگر فرض کنیم فقط ۲۰درصد کالاها دور از چشم شبکه نظارت دولتی و با قیمت بازار آزاد معامله بشود، دست‌اندرکاران این «تجارت» سودی بیش از ۲۰۰همت را به اصطلاح عامیانه بدون چک و چونه به جیب خواهندزد.

مایه شگفتی است که شیوه توزیع یارانه نقدی و حذف برخی دهک‌های درآمدی که از دید دولتیان فقیر محسوب نمی‌شوند، سال‌هاست که به یک موضوع مناقشه سیاسی تبدیل شده‌است، و منتقدان می‌گویند دولت می‌تواند با اصلاح شیوه توزیع مثلاً ۱۰۰همت در سال صرفه‌جویی بکند. اما حوزه‌ای با گردش مالی سالانه ۱۱۰۰همت مورد غفلت قرار می‌گیرد، و کسی کاری به‌کار ارباب «تعامل» ندارد. در چنین شرایطی است که چای دبش دم می‌شود و اخیراً برنج وارداتی ری می‌کند.

گفتنی است برنج پاکستانی که نوع معمولی آن با نرخ کیلویی یک دلار (۲۸.۵هزار تومان ترجیحی) خریداری می‌شود با بیش از سه برابر این نرخ به مصرف‌کننده بی‌دفاع ایرانی عرضه می‌شود، آن‌هم با منت. اما این متأسفانه تمام ماجرا نیست. دست‌اندرکاران این «تجارت» هر زمان منافعشان اقتضا کند، می‌توانند همین برنج را از بازار جمع کنند، تا مصرف‌کننده بینوا وادار بشود قیمت بالاتری برای آن بپردازد.

همین یک مورد هر کارشناس دلسوز و بی‌طرفی را باورمند می‌کند که شیوه فعلی تأمین و توزیع کالاهای اساسی با ارز ترجیحی بیشتر از این‌که به نفع مصرف‌کنندگان و اقشار نیازمند تمام شود، منافع نجومی نصیب دست‌اندرکاران این «تجارت» می‌کند، و با ریختن آب به آسیاب انحصارهای قدرتمندی که در نبود نظارت قانونی در بازار کالاهای اساسی شکل گرفته، سلاطین این بازار را قدرتمندتر و حربه‌شان را برعلیه منافع و مصالح اجتماعی تیزتر و برنده‌تر می‌کند؛ و همچون آشی است که نخورده دهان مصرف‌کنندگان را سوزانده، زیرا هم ذخایر ارزی کشور را هدر داده، و هم مشکلی از مصرف‌کنندگان را حل نکرده‌است. راه‌حل پاک کردن صورت مسأله یعنی کنار گذاشتن سیاست تخصیص ارز ترجیحی نیست. بلکه باید در مسیر اصلاح و توانمندسازی نظام نظارتی کوشید.

اما پرسش پایانی که باید در فرصتی دیگر بدان پرداخت این است که چرا در کشور ما کسی به فکر تدوین قوانین ضد انحصار (antitrust laws) نیست؟

———————————

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۲۳ – ۹ – ۱۴۰۴ چاپ شده‌است.

۱ – مراجعه کنید به:

نوری قزلجه: دو هفته است که مواد غذایی وارداتی در گمرک متوقف شده‌است

به‌یاد امیرمحمد فرزند مظلوم ایران *

چند روز پیش پسر تازه‌جوانی به نام امیرمحمد که به‌عنوان پیک موتوری در یک رستوران کار می‌کرد، در حادثه‌ای تلخ جانش را از دست داد. نکته‌ای که ماجرای امیرمحمد را دارای اهمیت کرد، این است که او برخلاف بسیاری از فرزندان ایران که به‌دلیل محروم بودن از ارتباطات فامیلی آن‌چنانی امکان پیشرفت ندارند، و باید به مشاغل خدماتی ساده رضایت بدهند، امکان استفاده از این ارتباطات را به بهترین نحو داشت.

پدر امیرمحمد نماینده مجلس است. این پدر می‌توانست مثل خیلی صاحب‌منصب‌های دیگر موقعیت شغلی درخشانی برای فرزندش دست‌وپا کند؛ کمترین کاری که می‌توانست بکند، این بود که همچون نماینده قدرتمند فلان شهر کل اعضای خانواده‌اش را به عنوان اعضای دفتر خود استخدام کند و در پاسخ خبرنگار با بی‌اعتنایی شانه‌هایش را بالا بیندازد که: «من از نظر قانونی اختیار چنین کاری را دارم». آن تازه‌جوان مظلوم هم می‌توانست پدر را تحت فشار بگذارد و از او خواسته‌ای داشته‌باشد. اما او هم هیچ توقع نابه‌جایی از پدر نمی‌کند، او را در مخمصه قرار نمی‌دهد، و گله‌ای هم ندارد.

این ماجرای تلخ هرچند خانواده‌ای را داغدار کرد، و مادری را در عزای جگرگوشه‌اش نشاند، اما درسی بزرگ به همه صاحب‌منصب‌ها داد؛ همان‌ها که چندسال پیش حاضر نشدند در فراخوانی با عنوان «فرزندت کجاست؟» شرکت کنند و بگویند که چگونه گل‌پسرشان را در بهترین موقعیت‌های شغلی مستقر کرده‌اند. از سوی دیگر آن گروه از دهه سی و چهلی‌ها که از سوی نسل جوان مورد سؤال قرار می‌گیرند که چرا در سال ۵۷ به جریان توفنده انقلاب پیوستند، سربلند شدند.

آن‌ها اینک می‌توانند بگویند قرار ما این نبود که مقامات به فکر ارتقای شغلی فرزندان کم‌خرد و پرمدعای خود باشند، قرار نبود صاحب‌منصب‌هایی که فرقی بین فرزند خود و بچه‌های مردم نمی‌گذارند، این‌قدر کمیاب و حتی نایاب باشند. قرارمان با قدرتمندان این بود که همه مثل پدر امیرمحمد مظلوممان رفتار کنند. قرار بود همه در کنار مهدی باکری باشند که نپذیرفت پیکر برادر مظلومش را زودتر از پیکر «بچه‌های مردم» به پشت خط بیاورند. آری اینک جوان‌های پرشور و انقلابی دهه ۵۰ می‌توانند سرشان را بالا بگیرند، زیرا امیرمحمد و پدرش آن‌ها را سربلند کردند. ‌

اما به‌راستی چه شد که برخی از صاحب‌منصبان و قدرتمندان ارزش‌ها و آرمان‌های بهمن ۵۷ را فراموش کردند، و در مسیر دنیاپرستی و ثروت‌اندوزی افتادند؟

ناگفته پیداست که این حجم از کژروی نه یک‌شبه بلکه در طول زمان اتفاق می‌افتد. به بیان دیگر ویژه‌خواری از یک تخم‌مرغ آغاز می‌شود و در ادامه به شتر می‌رسد، و حتی بالاتر رفته و خطوط کشتیرانی را هم درمی‌نوردد. از سوی دیگر وقتی صاحب‌منصبی گامی را کج برداشت، و رطب رانت و ویژه‌خواری زیر دندانش مزه کرد، دیگر نمی‌‌تواند با خطاهای زیردستانش مقابله کرده و آن‌ها را خوردن چنین رطب‌هایی منع کند.

در چنین زمانه‌ای امیرمحمد و پدر بزرگوارش زیبایی آرمان‌های بهمن ۵۷ را به یادمان آورده، و ضرورت بازگشت به آن ارزش‌ها را به زیباترین زبان یعنی زبان عمل به رخ همگان کشیدند. همان‌گونه که بازگشت پیکر پاک شهیدان سرافراز دفاع مقدس بعد از چهل سال اهمیت جانبازی برای سرزمین مادری و قداست آرمان شهیدان را به‌یادمان می‌آورد.

نهادسازی‌هایی که انقلابیون در همان ماه‌های اول استقرار حکومت انقلابی انجام دادند، بهترین معرف آرمان‌ها و خواسته‌های مردم بود. این نهادها عمدتاً وظیفه رفع فقر و محرومیت و امدادرسانی به محرومان را عهده‌دار بودند. اما اینک بسیاری از صاحب‌منصب‌های قدرتمند محرومان جامعه را گرداب فقر و مسکنت رها کرده، و به فکر تثبیت موقعیت شغلی فرزندان و نزدیکان خود هستند.

آفت دنیاطلبی به جان آنان افتاده، و مسابقه تملک اموال عمومی شدت گرفته‌است. کافی است به آدرس محل سکونت برخی چهره‌های متنفذ توجه کنیم: فردی که در دهه ۶۰ در محله نازی‌آباد مستأجر بود و توان خرید یک خانه محقر را هم نداشت، اینک در مرغوب‌ترین محله شهر تهران (لابد محله نازآباد!) مالک چندین قواره آپارتمان است که با بزرگواری مثال‌زدنی در اختیار مستأجران قرار داده‌است. یا آن‌دیگری که ارزش اموال موروثی خانوادگی‌اش در دهه ۶۰ به زحمت پنج‌رقمی می‌شد، برای گل‌پسرش امکاناتی فراهم آورده که کسب‌وکاری با سرمایه نجومی راه‌اندازی کند، و مهم‌تر از آن، معتقد است این که این اموال را از کجا آورده، به هیج‌کس ربطی ندارد!

چند سال پیش با همت برخی اصحاب رسانه فراخوانی با عنوان «فرزندت کجاست؟» راه افتاد. این فراخوان با همه کاستی‌هایش نقطه شروعی در مسیر شفاف‌سازی بود. چنین فراخوان‌هایی باید بار دیگر به میدان بازگشته، و قدرتمندان را خطاب قرار بدهند که مثلاً در شرایطی که جوان‌های مردم در سخت‌ترین شرایط در نقاط مرزی دوران خدمت سربازی خود را می‌گذرانند، گل‌پسرهای آنان محل خدمتشان کجاست؟ یا اگر این گل‌پسر در استخدام نهادهای دولتی و عمومی است، با طی چه فرایندی و شرکت در کدام آزمون منصفانه با «بچه‌های مردم» به سمت‌های عالیه دست یافته‌است؟ یا آن دلاوری که برای پسر تازه‌جوانش امکاناتی فراهم کرده که شرکتی راه بیندازد و در اولین روزها قراردادهای میلیاردی سفارشی نصیبش بشود، سرمایه اولیه این کسب‌وکار را چگونه برای او فراهم کرده‌، و به‌اصطلاح از کجا آورده‌است؟

امیرمحمد مظلوم ما می‌توانست مانند پسر آن مدیر قدرتمند خودرو آخرین مدل سوار بشود و به زمین و زمان فخر بفروشد، می‌توانست با کمترین تجربه اجرایی نامزد عضویت در هیأت مدیره فلان شرکت دولتی بشود، اما او و پدرش به آرمان‌های بهمن ۵۷ وفادار ماندند، و از ویژه‌خواری و ویژه‌خواران فاصله گرفتند. نام و یاد این جوان مظلوم گرامی‌باد.

—————————————-

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۱۶ ۹ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

از رؤیای اقتصاد بدون نفت تا آرزوی اقتصاد با درآمد نفتی *

رؤیای رهایی اقتصاد ملی از وابستگی به درآمدهای نفتی اولین‌بار در دوران ملی شدن صنعت نفت مورد توجه دولتمردان قرار گرفت، و سهم درآمدهای نفتی در تأمین هزینه‌های دولت به سرعت کاهش یافت. هرچند این مسیر به دلیل اعمال تحریم و کارشکنی دشمنان به دولت ایران تحمیل شد، اما درواقع این خواسته سیاسیون ایران‌دوست بود که اقتصاد ایران نیز همچون اقتصادهای پیشرفته دنیا در مسیر پویایی و رشد گام بگذارد و از تکیه به فروش ثروت‌های زیرزمینی آن‌هم به کمترین قیمت رهایی یابد. بااین‌حال کودتایی که با هدایت دشمنان خارجی و با همراه شدن بدنام‌ترین رجاله‌های دوران با خودی‌های بی‌بصیرت به پیروزی رسید، این مسیر پربرکت را بار دیگر تغییر داد، و در سال ۱۳۳۳ مجدداً سهم نفت در تأمین هزینه‌های دولت رشد سرسام‌آوری یافت.

به‌دنبال پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، دولت موقت تدوین گزارشی با عنوان «سیاست‌های توسعه و تکامل جمهوری اسلامی ایران» را آغاز کرد که مدتی ‌بعد و در دوران تصدی شورای انقلاب منتشر شد. هرچند در این گزارش به روشنی از رویای اقتصاد بدون نفت سخنی گفته‌نشده، اما در همان مقدمه گزارش هدف برنامه بلندمدت توسعه را به وجود آوردن اقتصادی دانسته که ارز را از صادرات کالاهای صنعتی، کشاورزی و خدمات (و نه فروش نفت خام) کسب می‌کند.

بااین‌حال ناآرامی‌های سال‌های نخست و سپس شروع جنگ تحمیلی موجب به فراموشی سپردن این گزارش و رهیافت‌های آن شد. گفتنی است در همان‌سال‌ها مرحوم عالی‌نسب مشاور اقتصادی دولت دوران دفاع مقدس بر این ایده تأکید می‌کرد که در گام نخست دولت باید هزینه‌های جاری خود را کلاً از محل درآمدهای مالیاتی تأمین کند، و درآمد نفت فقط در حوزه عمرانی و تأمین زیرساخت‌های توسعه بلندمدت کشور هزینه شود.

در سال‌های پایانی دولت ششم، تهیه گزارشی با عنوان اقتصاد بدون نفت در دستور کار سازمان برنامه قرار گرفت، و این مطالعات بعدها با عنوان برنامه ایران ۱۴۰۰ادامه یافت. اما درگیری‌های سیاسی و تشنج‌آفرینی‌هایی که از طرف برخی کانون‌های مخالف دولت هفتم ساماندهی می‌شد، شرایطی را ایجاد کرد که چنین نگرش‌هایی کلاً به فراموشی سپرده‌شود. مصوبه مجلس هفتم با عنوان «طرح تثبیت قیمت‌ها» که از طرف حدادعادل رئیس وقت مجلس به‌عنوان هدیه نمایندگان به ملت تعریف شد، اقتصاد کشور را آن‌چنان به قهقرا برد که رؤیای اقتصاد بدون نفت هرگز تعبیر نشود، و دراصل آخرین میخ را به تابوت این آرمان کوبید.

اما نکته قابل‌تأمل در این میان این است که هرچند کشور ما سابقه طولانی در اندیشیدن به اقتصاد بدون نفت دارد، اما کشورهای دیگر در عمل به این آرمان بسیار جلو هستند. به‌عنوان نمونه نروژ از محل درآمد نفت دریای شمال ثروت عظیمی با ارزش بیش از ۱۷۰۰میلیارد دلار اندوخته‌است. به بیان دیگر این کشور به جای این‌که درآمد نفت را صرف تأمین هزینه‌های جاری و حتی عمرانی کشور بکند، در حوزه سرمایه‌گذاری به‌کار گرفته، و بدین‌ترتیب یک دارایی زیرزمینی را به دارایی در روی زمین تبدیل کرده، که سال‌به سال سود هم می‌دهد. همچنین ارزش صندوق سرمایه‌گذاری کشورهای امارات و کویت از مرز ۱۰۰۰ میلیارد دلار گذشته و صندوق کشور عربستان نیز در آستانه پیوستن به باشگاه ۱۰۰۰میلیاردی‌ها است.

در سال‌های اخیر تشدید تحریم‌های ظالمانه دولتمردان را به فکر حذف تدریجی درآمد نفت از بودجه انداخته، که البته چنین ایده‌ای حتی اگر عملی هم بشود، کمکی به رشد اقتصادی کشور نمی‌کند. زیرا در شرایطی که در بسیاری از حوزه‌های اقتصاد ملی با پدیده خطرناک منفی بودن نرخ سرمایه‌گذاری روبه‌رو هستیم، و کمبود منابع مالی برای سرمایه‌گذاری و جبران کاستی‌هایی که در طول چند دهه گذشته شکل گرفته، و اینک در قالب ناترازی‌ها مردم را با دشواری در زندگی روزمره‌شان روبه‌رو کرده، بیداد می‌کند، نیاز به کسب درآمد از طریق فروش نفت و بازسازی توان تولیدی و صنعتی کشور بیش از هر دوره دیگری مشهود است. در چنین فضایی اندیشیدن به اقتصاد بدون نفت فقط به معنی اصرار بر سیاست‌های گذشته و خودداری از هرگونه تغییر و بازنگری است.

نکته قابل‌تأمل دیگر در این حوزه این است که یکی از سرفصل‌های جروبحث بین جریان‌های سیاسی، وضعیت فروش نفت در شرایط تحریم است. منتقدان می‌گویند تداوم تحریم مشکلات فراوان ایجاد کرده، و ما از درآمد نفت محروم شده‌ایم. در مقابل مدافعان وضع موجود ادعا می‌کنند حتی در شرایط تحریم هم مشکلی نداریم، و به بیان دیگر برای حل مشکلات کشور نیاز به بازنگری در سیاست خارجی و تلاش برای رفع تحریم‌ها نداریم! اما پرسشی که این سخنوران پرمدعا هرگز بدان پاسخ نمی‌دهند، این است که اگر مشکلی وجود ندارد، پس چرا اقتصاد ملی با کمک درآمد نفت جان نمی‌گیرد و چرا در هر حوزه با ناترازی مزمن روبه‌رو هستیم؟

گفتنی است در روزهایی که کشور قطر درگیر برگزاری جام جهانی فوتبال با گردش مالی ۲۴۰ میلیارد دلار بود، نگرانی برخی مسؤولان ما این بود که آیا می‌توان در شرایط تحریم پاداش ۹ میلیون دلاری تیم ملی فوتبال را بدون دردسر به کشور منتقل کرد؟!

یه‌طوری‌که ملاحظه می‌شود، از رویای رهایی اقتصاد ملی از وابستگی به درآمد نفت به موقعیتی رسیده‌ایم که آرزو می‌کنیم بتوانیم نفت خود را همچون سایر تولیدکنندگان بدون دردسر و با قیمت مناسب بفروشیم، و برای استفاده از ثروت خود نیازمند «بذل عنایت کاسبان تحریم» داخلی و خارجی نباشیم؛ کاسبانی که نفعشان در تداوم شرایط تحریم است.

————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره یکشنبه ۹ – ۹ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

تورم پایدار، حکمرانی ناکارآمد و یک خاطره *

چندروز پیش دوستی بسیار محترم از من خواست که در نشستی صمیمی که با حضور جمعی از فرهیختگان به طور ادواری در منزل ایشان برگزار می‌شود، بحثی در مورد پرونده تورم داشته‌باشم. با این دعوت ناخودآگاه یاد خاطره‌ای از سالیان دور افتادم. در اوایل دهه ۶۰ و در ایام تحصیل با جمعی از دوستان همفکر با هدف روشنگری و کمک به دولتمردان سمیناری با عنوان بررسی مسأله تورم برگزار کردیم که با توجه به شرایط آن ایام و نبود تلاش‌های مشابه، به‌عنوان اولین تلاش دانشگاهی برای ورق زدن پرونده تورم بسیار موردتوجه کارشناسان و پژوهشگران قرار گرفت.

با خود اندیشیدم چگونه است که چهل‌واندی سال پیش وقتی جمعی دانشجو به فکر یافتن موضوعی برای هم‌اندیشی می‌افتند، مبحث تورم توجهشان را جلب می‌کند، و امروز نیز وقتی جمعی از عاشقان دلسوز و خدوم کشور دور هم جمع می‌شوند، تا در مورد موضوعات مهم اقتصادی و اجتماعی کشور بگویند و بشنوند، بازهم پرونده تورم گشوده‌می‌شود؟!

متوسط نرخ تورم در این دوره ۴۵ساله درحدود ۲۲درصد بوده، و البته در طول ۷سال اخیر این نرخ تمایلی به پایین‌تر آمدن از کانال ۴۰ از خود نشان نداده‌است. اتفاقی که بدون اغراق باید آن را پدیده‌ای منحصر به‌فرد در اقتصادهای امروز دنیا بدانیم. زیرا هرجا که شاهد شکل‌گیری تورم تازنده بوده‌ایم، این جریان در مدت نه‌چندان طولانی مهار شده، و گریبان اقتصاد میزبان را رها کرده‌است.

سخنوران وابسته به جریان تندرو در این حوزه به صراحت مردم را مقصر می‌دانند، زیرا با انتخاب نادرست خود در دوران انتخابات، سکان اجرایی کشور را در اختیار مدیرانی قرار داده‌اند که توان یا اراده مهار تورم را نداشته‌اند. اما چنین استدلالی حداقل به دو دلیل زیر فاقد ارزش است: اول این‌که در دوره‌هایی هم که مدیران مورد حمایت این جریان سیاسی به لطایف‌الحیل سکان اجرایی کشور را در دست گرفته‌اند، جریان تورم نه‌تنها مهار نشده، بلکه تازنده‌تر هم شده‌است؛ و دوم این‌که با بررسی ساختار تصمیم‌گیری کشور می‌توان به‌خوبی نشان داد که نقش دولتمردان در میدان تورم‌سازی مستقل از وابستگی‌شان به جریان‌های سیاسی بسیار کم‌رنگ است، و درواقع بروز تورم صرفاً دستپخت دولتمردان نیست.

به‌عنوان نمونه هیچ دولتی نمی‌تواند بند ناف صدها مؤسسه ریز و درشت را از بودجه عمومی قطع کند، مؤسساتی که مدعی کار فرهنگی هستند، و البته در کارنامه‌شان نمی‌توان نشانی از موفقیت یافت. همان‌گونه که برخورد مؤثر با متخلفان بانکی و جلوگیری از انتقال ضرر و زیان ناشی از چپاول منابع بانکی به دولت نیز آرزویی دست‌نیافتنی است. سال‌هاست رانت‌خواران طماع با تأسیس بانک به ثروت‌اندوزی مشغول می‌شوند، و در پایان کار و شروع دوره زیاندهی، با رندی تمام کالبد بی‌جان بانک را به نظام بانکی کشور تحمیل می‌کنند، و هیچ دولتی با هر سلیقه سیاسی جلودارشان نیست.

تداوم شرایط تورمی برای مدت بیش از چهار دهه درواقع نشان‌دهنده این است که شیوه نامطلوبی را برای اداره امور کشور برگزیده‌ایم. شیوه حکمرانی ناکارآمد در اقتصاد ما توان بحران‌سازی و ایجاد مشکل را به‌خوبی دارد، اما دانش لازم برای یافتن راه‌حل و توان اجرایی پیش بردن برنامه حل مشکلات و گاه حتی فراتر از آن، اراده لازم برای حل مشکلات را ندارد. نتیجه این است که هر مشکلی که همانند تورم بر سر سفره این ملت مظلوم می‌نشیند، دیگر دلیلی برای برخاستن و رها کردن گریبان میزبان نمی‌یابد! در چنین شرایطی به‌جای «توسعه پایدار» گرفتار «تورم پایدار» می‌شویم.   

کارآمدی یک شیوه حکمرانی را به بارزترین وجه می‌توان در الگوی تخصیص منابع عمومی دید. دولتمردان با درکی که از اولویت‌ها دارند، مسائل و مشکلات موجود را شناسایی کرده و اولویت‌بندی می‌کنند، و براساس این اولویت‌بندی منابع عمومی و ظرفیت اجرایی دولت را برای حل آن مشکلات و تحقق اهداف مرتبط تخصیص می‌دهند. در گام‌ بعد آن‌ها تلاش می‌کنند بهترین و خردمندانه‌ترین شیوه را برای حل این مشکلات اولویت‌دار انتخاب بکنند، به‌گونه‌ای که تحقق اهداف اجتماعی با کمترین هزینه ممکن اتفاق بیفتد.

با نگاهی به کارنامه دولت‌ها و دولتمردان می‌توان دریافت که اولویت‌بندی‌ مسائل و مشکلات کشور با شیوه معقولی صورت نگرفته‌است. به‌عنوان نمونه پرونده آب و مسائل مرتبط با آن از چندین دهه پیش موردتوجه کارشناسان قرار گرفته، و همواره هشدارهای لازم به مدیران ارشد داده‌شده‌است. اما در طول چند دهه گذشته توجه چندانی به این هشدارها نشده‌است. به بیان دیگر مسؤولان هرگز حاضر نشده‌اند که مشکل کم‌آبی را جزو چند دغدغه نخست خود در صدر دغدغه‌ها قرار بدهند.

نتیجه این‌که در همان‌سال‌هایی که باید گامی‌های جدی برای مقابله با بحران برداشته‌می‌شد، دغدغه نخست بسیاری از صاحب‌منصبان متنفذ کشور، مواردی مانند تصویب قوانین برای وضعیت پوشش شهروندان یا مهار فضای مجازی بوده‌است. یا در شرایطی که گسترش جرائم خشونت‌بار موجبات نگرانی شهروندان را فراهم آورده، انتظار برخی سخنواران متنفذ این است که مسؤولان انتظامی به جای مقابله با این جرائم، امکانات موجود را برای مقابله با بدحجابی به‌کار بگیرند و وظایف اصلی خود را فراموش کنند.

امروزه اصلاح شیوه حکمرانی در کشور ما یک ضرورت انکارناپذیر تاریخی است. تا زمانی که این اصلاح انجام نپذیرد، و دولتمردان همچنان بر همان باورها و سلیقه‌های سیاسی خود اصرار بورزند، نمی‌توان انتظار داشت که نظام حکمرانی کشور توانایی حل مشکلاتی چون تورم دورقمی را پیدا بکند. این اصلاح می‌بایست حرکتی نظام‌یافته و منسجم باشد که از بازتعریف اولویت‌ها بر پایه منافع ملی و بازتعریف ارزش‌ها با اتکا به اراده و خواست عموم مردم آغاز شده، و مدیریت عمومی جامعه را در مسیر آشتی با شایسته‌سالاری پیش می‌برد.

—————————–

* – این یادداشت در روزنامه شرق شماره ۲ – ۹ – ۱۴۰۴ به چاپ رسیده‌است.

نقل مطالب سایت با ذکر منبع آزاد است.